![]() |
![]() |
|
| پسرک ایرانی فرانسوی ما |
|
از امروز پسرک شیر سن دوم که از شش ماهگی شروع و تا یکسالگی ادامه پیدا می کند، را آغاز می کند به علاوه گوشت سفید به ناهارش اضافه می شود و به این ترتیب یک قدم بزرگ دیگر هم برداشته می شود. تا این سن پسرک نشان داده است که بچه پرخوری نیست اما از آنچه می خورد به شدت لذت می برد. |
|
+ نوشته شده در
22 Jan 2012ساعت 9:46 توسط |
|
|
چیزی که پیشرفتش خیلی آشکار است، تکامل حرکات دست پسرک است. ابتدا وقتی روی تشکچه بازی می گذاشتمش دست مشت شده اش را به طرف جوجوهای آویزان شده بالا می برد. بعد یاد گرفت که برای گرفتنشان اول باید دستش را باز کند و سپس ببندد تا بتواند +* با هر دو دست بگیردشان. بعد فهمید که می تواند دستانش را مستقل به کار گیرد یعنی با یک دستش یکی از جوجوها را بگیرد با دست دیگرش آن یکی را. بعد وقتی چیزی را به طرفش می بردیم آن را می گرفت، برای مدت بسیار کوتاهی نگه می داشت و رها می کرد، بعد مدتش طولانی تر شد اما وقتی ار دستش می افتاد اهمیتی نمی داد و صبر می کند تا دوباره بهش بدهمیش. حالا وقتی اسباب بازی می افتد، به خصوص وقتی در نی نی لای است، با کمک آرنجهایش بلند می شود و می نشیند، خم می شود و سعی می کند آن را از روی زمین بردارد. الان هم که این را می نویسم در حال دست اندازی به صفحه کلید است و باعث می شود خطها پس و پیش شود! * این مثبت هم اولین نوشته کامپیوتری اوست! |
|
+ نوشته شده در
20 Jan 2012ساعت 10:36 توسط |
|
|
پسرک ما اصولا با پستانک میانه ای نداشت. آن روزهای اول که می بردیمش فیزیوتراپی برای این که گریه نکند برایش پستانک خریدیم اما هرگز از آن خوشش نیامد. دودو را هم قبل از زایمان در بغلم می گرفتم تا بوی مرا بگیرد و آن هم برایش اهمیتی نداشت. اما حالا داستان خواب شبانه به این ترتیب است. پستانک را که دهانش می گذاریم به سرعت و به طور اتوماتیک سرش را به سمت چپ می چرخاند، جایی که دودوی آغشته به بوی من در انتظارش است، گاهی دودو را که نی نی نام دارد با دو دستش می گیرد و می گذارد روی صورتش و آن را با چشمهای بسته بو می کند و به خوابی عمیق فرو می رود. جالب اینجاست که در روز هم وقتی دراز کشیده است، تا پستانک را دهانش می گذاریم سرش را اتوماتیک وار به سمت چپ می گرداند حتی اگر بعدا آن مستقیم بگیرد. |
|
+ نوشته شده در
15 Jan 2012ساعت 14:44 توسط |
|
|
حالا پسرک خیلی به پاهایش علاقه نشان می دهد. وقتی در حال عوض شدن است دائم پاهایش را بالا می آورد و با دستهایش آنها را می گیرد یا مرتب جورابهایش را می کشد و در می آورد. |
|
+ نوشته شده در
12 Jan 2012ساعت 9:49 توسط |
|
|
امروز ویزیت ششم پسرک بود. زود رسیدیم و
پسرک خیلی سرحال و مانند همیشه خندان بود. خیلی خوب و متوازن رشد کرده. قدش
به 68 سانتی متر و وزنش به 8 کیلو و 100 گرم رسیده است. در مورد پوست
صورتش حرف زدیم که به عقیده دکتر اگزماست و باید هر روز کرم زدن را ادامه
داد و در صورتی که تا چند ماه دیگر رفع نشود درمان بهتری برایش پیدا کرد.
در مورد شب نخوابی معتقد بود که به دلیل مریضی هر بار بیدار می شده در آغوش
گرفته می شده و خلاصه کلام بهش خوش می گذشته. این است که این کار را تکرار
می کند اما گرسنه نیست و معنا ندارد وقتی خوابش در دو ماه و نیمگی کامل
شده در پنج ماهگی بیدار شود. باید به دادن بلدینا ادامه داد ولی اگر شب
بیدار شد کمی آب بهش داد و اگر باز گریه کرد به او گفت که وقت خواب است و
نه شیر و اگر فایده ای نداشت، گذاشت تا گریه کند. به گفتن آسان است اما در
عمل سخت. حالا ببینیم چطور واکنش نشان می دهد. دکتر گفت که از این به بعد
می تواند ماست و گوشت سفید بخورد و از 15 روز دیگر گوشت قرمز و ماهی. اما
من طبق معمول عجله ای ندارم و چند روزی بیشتر صبر خواهم کرد. دیگر تا 9
ماهگی ویزیتی در کار نیست. شب هم مطابق معمول عکس انداختیم و کیک و شمع و این بار به سلامتی پسرک که نیمی از سال را رد کرده است، لبی هم تر کردیم. به امید صد و شش سالگیت عزیز مامان! |
|
+ نوشته شده در
11 Jan 2012ساعت 13:52 توسط |
|
|
یکماهی از وقتی که پسرک وقتی روی فرش بازیش بود و خودش را روی پهلو می انداخت می گذرد. بیست روز پیش بلاخره توانست غلت بزند. حالا به محض اینکه روی زمین می گذاریمش غلت می زند، سر، شانه و سینه اش را کاملا بالا می گیرد و حسابی دست و پا می زند، مثل کسی که بخواهد بخزد! مامان می گوید که زمان سینه خیز رفتن و چهار دست و پا جلو رفتنش نزدیک شده. |
|
+ نوشته شده در
8 Jan 2012ساعت 14:35 توسط |
|
|
پسرک کوچولوی من، هیچ فکر نمی کردم آمدن تو مرا به چنین مادری تبدیل کند. هیچ فکر نمی کردم روزی برسد که به مدت یکماه شبها 4، 5 بار از خواب بیدارم کنی و هر بار با دیدن آن چشمهای کوچکت که در تاریکی برق می زنند و لبهایت که با دیدنم به چه بزرگی از هم باز می شوند، اینقدر خوشحال شوم، هیچ فکر نمی کردم که به محض خوابیدنت دلم برایت تنگ شود، هیچ فکر نمی کردم روز بعد از 10 روز تعطیلات وقتی از هم برای ساعاتی جدا می شویم اینقدر دلم بگیرد که هی به خودم بچسبامنت و مرتب به ساعت نگاه کنم که ببینم کی وقت آمدنت می شود، هیچ فکر نمی کردم به تنهایی انقدر لپهای سفت و تپلت را ببوسم که خشکی بزنند، هیچ فکر نمی کردم در حال عوض کردنت آواز بخوانم، هیچ فکر این همه را نمی کردم. چقدر خوشحالم که تو را دارم. |
|
+ نوشته شده در
4 Jan 2012ساعت 11:33 توسط |
|
|
پسرک ما اصولا پسر خندانی است. یعنی هر وقت که نگاهش به نگاه ما می افتد لبخند می زند، در هر ساعتی و در هر حالی. حتی نصفه های شب هم که بیدار می شود، وقتی در ماشین از خواب بیدار می شود و قاعدتا باید غرغر کند، تا نگاهش می کنیم در آن تاریکی چشمانش کشیده تر می شود و لبخندی به لبش می آید. وقتی روی شکم افتاده و سخت در تقلاست راه چاره ای بیابد کافی است باز ما را ببیند و بخندد. این قاعده در کمال تعجب من در مورد غریبه ها صحت دارد. یعنی وقتی برای خرید به مغازه می رویم دائم به مشتریها و یا فروشنده ها نگاه می کند و می خندد این است که این دو صفت را از طرف دیگران زیاد می شنویم، هشیار و خوشرو. انقدر این نحوه رفتار برایمان عادی شده که اگر نگاهش کنیم و نخندد تعجب می کنیم و فکر می کنیم چیزیش شده. |
|
+ نوشته شده در
29 Dec 2011ساعت 13:54 توسط |
|
|
یکی از کارهای بامزه پسرک این است. گاهی سرفه واقعی می کند و بعد انقدر از صدایش خوشش می آید که سعی می کند سرفه های الکی کند. |
|
+ نوشته شده در
26 Dec 2011ساعت 13:53 توسط |
|
|
بالاخره پسرک ما هم سیب را گاز زد! برای
من مرحله بسیار مهمی بود. چون پسرک نازنینم روز به روز بزرگتر می شود و
هنوز هیچ نشده دلم برای نوزادیش تنگتر و تنگتر می شود. امروز برای اولین
بار برایش پوره هویج درست کرده بودم. آرنو از او فیلم می گرفت و من نگران و
مشتاق بودم ببینم اولین واکنشش چیست. نگران بودم از قاشق خوشش نیاید، از
غذا بدش بیاید و نداند چطور قورت دهد. همه نگرانیهایم با قاشق دوم برطرف
شد! پسرک باهوش ما از همان قاشق دوم همه داستان را فهمید! به محض اینکه قاشق را به طرف دهانش می برم دست و پا می زند و فورا دهانش را کامل باز می کند و کمی صبر می کنم تا قورت دهد چون اگر قاشق دوم را سریع به طرفش ببرم دهانش را باز می کند و باقیمانده قاشق بعدی بیرون می ریزد. اما خیلی با عجله و مشتاق می خورد و وقتی تمام می شود نق می زند که چرا دیگر نیست! از این که خوش اشتها و خوش غذاست خوشم می آید و از این کارش با صدای بلند می خندم. تا به حال هویج، سیب، موز را امتحان کرده ایم و عاشق همه شان بوده است. تنها مشکل این است که بعد کم شیر می خورد که البته بدیهی است فقط نباید مقدار شیرش خیلی کم شود. فعلا ظهرها بهش کمی پوره سبزیجات و بعدازظهرها کمپوت میوه می دهم، فقط در حدی که به مزه ها و مواد جامدتر آشنا شود تا وقتی که حقیقتا اینها را جانشین یا مکمل شیر کند. برایش میوه و سبزیجات بیو می خرم. دلم نمی خواهد پسرک با انواع و اقسام مواد شیمیایی که به خورد خوراکیها می دهند، بزرگ شود. البته مواد غذایی کودکان بسیار نظارت شده هستند ولی تصمیم دارم تا جایی که می توانم خودم برایش آشپزی کنم که بدانم چه چیزی درشان است. به خصوص اینکه بیبی کوک هدیه بابت واقعا کار را آسان می کند. |
|
+ نوشته شده در
24 Dec 2011ساعت 11:24 توسط |
|
|
پسرک حالا وقتی دیگر شیر نمی خواهد، با دو دست شیشه را می گیرد و به عقب هل می دهد. وقتی عصبانی است و پستانک نمی خواهد لبهایش را به هم فشار می دهد و با شدت فوت می کند و اگر بر حسب تصادف بشود پستانک را در دهانش گذاشت، آن را به سرعت شوت می کند! وقتی شیشه کوچک ویتامین د را به دهانش نزدیک می کند، آن را باز می کند و وقتی نمی خواهدش، لبهایش را غنچه می کند و به هم فشار می دهد و به هیچ ترتیبی نمی شود راضیش کرد دهانش را باز کند. |
|
+ نوشته شده در
22 Dec 2011ساعت 14:36 توسط |
|
|
این یکی جزو اولینهای بامزه نیست. این هفته پسرک دچار گسترو شده بود. یعنی دائما اسهال داشت. این بود که باید هر دو ساعت یکبار و حتی هر ساعت عوضش کرد. با وجود توجه و مراقبت شدید من، باسنش به شدت قرمز و حتی کمی زخم شد و می باید هر بار کلی کرم و پماد هم مالید. در عین حال خیلی مهم است که بدن بچه خشک نشود و برای همین می باید تند تند بهش او آر اس داد. با این وصف تمام وقت این هفته من به این کارها گذشت. پنج شنبه پرستارش زنگ زد که اسهالش خیلی شدید است و بروم زودتر بیارمش. خدا می داند چقدر نگران شدم. از دیدن رنگش که کاملا خاکستری شده بود خیلی نگران تر شدم و فهمیدم آب بدنش کم شده است. به محض رسیدن یک شیشه محلول برایش درست کردم که با چه ولعی خورد و هر 15 دقیقه یکبار باز بهش تعارف می کردم که بی آب نماند و هر بار با اشتها قبول می کرد. نگران بودم که با پر شدن معده از آب، دیگر شیر نخورد. اما به قول اینجایی ها، طبیعت درست آفریده شده است. وقتی گرسنه شد، از خوردن آب سر باز زد و به من فهماند که حالا شیر می خواهد! با این شیشه و سر شیشه همان بود آب و شیر هم مایع هستند، از اینکه می تواند این تفاوت را بفهمد و به من هم بفهماند واقعا تعجب کردم. این بود که جمعه هم خانه نگهش داشتم تا بتوانم آنطور که باید و شاید بهش برسم. |
|
+ نوشته شده در
20 Dec 2011ساعت 13:59 توسط |
|
|
دیروز ویزیت ماه پنجم بود. صبح پرستار زنگ زد که از گوش پسرک خون آمده. خدا می داند چه حالی شدم. هزار تا فکر به سرم زد. نکند حشره ای داخل گوشش رفته. نکند خودش یا لوکا چیزی به گوشش فرو کرده باشند... خوشبختانه فقط با ناخنش بیرون گوشش را زخمی کرده بود. خدا را شکر که ناخنهایش را با چه سختی در حال بیداری کوتاه کرده بودم! همه چیز خوب است. قد پسرک به 65 سانتی متر و وزنش به 7 کیلو و 500 گرم رسیده اما حسابی از رشدش از ماه سوم کاسته شده. دکتر دو تا واکسن آخرش را هم زد. برای همین بود که آرنو هم با وجود کارش با ما آمده بود و من در این حین از اتاق رفته بودم بیرون و گوشهایم را هم محکم گرفته بودم. برای واکسنهای بعدی مثل اوریون، سرخک و سرخجه و احتمالا آبله مرغان تا یک سالگی باید صبر کنیم اما گفت که ایران رفتنش اشکالی ندارد و حتی می شود شیرش را هم برای آن یکماه بی مشکل عوض کرد. شب که برگشتیم کمی خوابید و بعدش در تمام مدتی که پای اووو بودیم بداخلاقی کرد. متوجه شدم که این واکسن پنومنوکوک است که بدحالش می کند. شب راحت خوابید اما یکبار ساعت 12 بیدار شد که با گرفتن پستانک (تازگیها به خصوص وقت خواب بدش نمی آید چند مک بزند) و شنیدن یک لالایی دوباره خوابید اما ساعت حدود 3 دوباره بیدار شد. وقتی رفتم ببینم در چه حال است دیدم چشمهایش کاملا باز است و هیچ لالایی فایده ندارد. برایش شیر درست کردم و بعد دیدم که حسابی خودش را کثیف کرده و مجبور شدم نصف شبی دوشش هم بگیرم. پنجمین بار در طول 24 ساعت گذشته بود. برای همین حسابی قرمز قرمز شده و جوش زده. بعد هم حسابی بیدار بود و مراسم تا ساعت 4 طول کشید اما باز دودو و پستانک به دادم رسیدند. صبح هم برخلاف انتظار ساعت 6:30 بیدار شد. حدود ساعت 10:30 زنگ زدم که ببینم در چه حال است. ظاهرا کمی ناآرام بوده اما مطمئنم تمام روز را در خانه پرستار خوابیده است. |
|
+ نوشته شده در
13 Dec 2011ساعت 14:50 توسط |
|
|
پرستار خوب است چون آدم می تواند زندگی حرفه ای اش را ادامه بدهد و همه زندگیش نشود شیردادن، جا عوض کردن یا بازی کردن با بچه و به تدریج به مادری بی حوصله و خسته تبدیل شدن. پرستار خوب است چون در مدتی که بچه نیست، آدم کارهای دیگری کرده است، دلش برای بچه تنگ شده است و وقتی بچه به خانه می آید فقط دلش می خواهد و توانایی روحی آن را دارد که همه وقتش را با حوصله به او اختصاص بدهد. پرستار خوب است چون حتی با وجود اینکه صبحها از دیدن بچه ای که لباس گرم پوشیده و در سرما از خانه دور می شود، دل آدم آتش می گیرد، هیچ منظره ای به اندازه پسرکی که در آغوش پرستار پشت ویترین وراندا، پیشبند به گردن منتظر است و به محض دیدن آدم لبخندی به بزرگی یک دنیا می زند، زیبا نیست. پ.ن. هیچ وقت نشده است از پشت پنجره به پسرک که در آغوش پدرش دور می شود نگاه کنم. |
|
+ نوشته شده در
9 Dec 2011ساعت 11:28 توسط |
|
|
از قد و وزنش نیست که می فهمم پسرکم چقدر بزرگ شده. از این است که دیگر حالا برخلاف ماههای پیش و حتی روزهای اول تولدش، برای خوردن حرص نمی زند، دیگر سر و دهانش را با هیجان به این ور و آن ور نمی چرخاند تا سرشیشه را پیدا کند، دیگر با آن سر و صدای معروف به شیشه مک نمی زند. بلکه بازی بازی می کند، سرش را به ارامی و مرتب به این طرف و آن طرف می چرخاند تا همه جا را زیر نظر داشته باشد، صبحها همه جای اتاق یا سالن را خوب بررسی می کند ببیند همه چیز سر جایش است، از شیر خوردن دست می کشد تا به من زل بزند یا در همان حال که سرشیشه را در دهان دارد حرف هم بزند! یا در سرشیشه فوت کند! |
|
+ نوشته شده در
3 Dec 2011ساعت 11:16 توسط |
|
|
امروز پسرک را بردم رادیولوژی تا از پاها و باسنش عکس بگیرند. این آزمایش که رایگان و همگانی است در میانه چهارماهگی انجام می شود تا از درست قرار گرفتن استخوان ران اطمینان حاصل شود. (در فامیل من چندین مورد این بیماری وجود دارد. عمه مامان و دخترش که هر دو می لنگند و مجید پسرعموی خودم که البته زود متوجه شدند و عکسهایی دارد با پاهایی تا کمر در گچ که عمو جای زی زی را در عکس لاک گرفته!) پسرک خیلی خوش خلق بود و در مدت انتظار به خانم مسنی که در سالن بود نگاه می کرد و با صدا درآوردن سعی می کرد با او ارتباط برقرار کند. موقع عکس باید رانهایش را محکم می گرفتم و به طرف پایین فشار می دادم که البته وضعیتی ناراحت کننده برایش بود اما اعتراضی نکرد. جواب را هم همان موقع دادند. مشکلی نیست. بعد هم با نیم ساعتی با هم دور زدیم و آقا کوچولو در تمام این مدت با من حرف می زد و هر وقت که جوابش را می دادم می خندید. هوم! چه کیفی! |
|
+ نوشته شده در
28 Nov 2011ساعت 15:41 توسط |
|
|
چند روزی بود که بابای پسرک به خاطر استرسهای کاری بی حوصله بود. مثل همیشه وقتی می آید پسرک را بغل می کرد و گاهی شیر آخرش را می داد. اما پسرک دو سه روزی بود که با وجود تلاشهای ارنو اصلا بهش لبخند نمی زد. ارنو از این موضوع خیلی ناراحت بود و شکایت می کرد که فقط تو را می شناسد و به من روی خوش نشان نمی دهد. دیشب به بابای پسرک گفتم که به نظر من علتش این است که پسرک می فهمد که پدرش حوصله به خرج نمی دهد و زود کلافه می شود و بهتر است رفتارش را عوض کند. یک ساعت بعد پسرک چنان لبخندهایی به پدرش می زد و در کل طول شام و همینطور صبح با صدای بلند باهاش حرف می زد که واقعا تعجب آور بود. راست است که بچه مثل اسفنجی همه چیز را به خودش جذب می کند و همه چیز را حس می کند. |
|
+ نوشته شده در
25 Nov 2011ساعت 10:56 توسط |
|
|
دیشب پسرک مانند هر شب و از وقتی پیش پرستار می رود خوابش نمی آمد و گریه می کرد که از تخت بیاید بیرون. احساس می کنم که آنجا زیادی می خوابد. این است که از وقتی می روم دنبالش تا ساعت 6 نمی خوابد بعد از ساعت 6 می خوابد تا 7 و خوب معلوم است که با این اوصاف ساعت 8:30 خوابش نمی آید. (از ته دل امیدوارم پسرک بیچاره را نگذارد در تخت یا نی نی لای که آنقدر حوصله اس سر برود که چاره ای جز خوابیدن نداشته باشد). رفتم بالای تختش و شروع کردم برایش لالایی خواندن و در عین حال زیر گلویش را با سرانگشتانم نوازش می کردم. با آن دو تا چشمهای بادامیش زل زده بود به چشمهایم، ساکت ساکت شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد و فقط لبخند می زد. آنقدر لحظه زیبایی بود که دلم می خواهد برای همیشه ثبتش کنم. برای همین باید گاه گاهی به یاد بیاورمش. |
|
+ نوشته شده در
25 Nov 2011ساعت 10:45 توسط |
|
|
دیروز احساس کردم صدای پسرک دورگه شده است. بعد دیدم سرفه و عطسه می کند و بینی اش گرفته است. فهمیدم احتمالا آمدن کامی که مدرسه می رود و اگر مریض هم نباشد حامل کلی ویروس است، کار خودش را کرده. امروز صبح حسابی مریض بود. دیشب هم خودم خوب نخوابیدم چون هر دو ساعت یکبار می رفتم سری به اتاقش می زدم که ببینم با وجود گرفتگی بینی می تواند نفس بکشد یا نه. به زحمت نفس می کشید و هر بار کلی سر و صدا می کرد اما خوب خوابید. امروز بردمش دکتر. راستی اولین باری بود که به دلیلی غیر از کولیک می رفتیم دکتر! سرما خورده و باید بینی اش را با آب مقطر شستشو داد و بعد داخلش را اسپری زد. برای صدا و سینه اش هم شربت می خورد. تب ندارد. از اسپری خیلی بدش می آید و اگرچه برای سوراخ بینی اول غافلگیر می شود برای دومی شدیدا مقاومت می کند و سر می چرخاند. فکر می کردم چطور می توانم شربت را بهش بدهم چون به قاشق عادت ندارد. اما خیلی راحت بود، فکر می کنم شیرینی شربت هم کم کمک نمی کند. حالا دیگر قاشق را می شناسد و تا به طرف دهانش می برم، آن را باز می کند! |
|
+ نوشته شده در
18 Nov 2011ساعت 22:31 توسط |
|
|
از دیروز دو تغییر مهم در زندگی پسرک و ما به وجود آمده است. بلاخره بعد از تردیدهای بسیار و طولانی پسرک را به پرستار سپردیم. من دو ماه بیشتر مرخصی گرفتم تا بتوانیم در این مدت باز از حضورش در خانه لذت ببریم. از دو هفته پیش هم دوره را شروع کردیم. دو روز اول با پسرک می رفتیم خانه پرستار. من همه قسمتهای خانه را به پسرک معرفی کردم. برایش گفتم که از این به بعد چند ساعتی قرار است خانه خانم شووو یا تاتا باشد. سه روز بعد پسرک را از یک ساعت تا یک ساعت و نیم تنها گذاشتم. خوشبختانه هیچ مشکلی پیش نیامد. ولی وقتی از حیاط بیرون می روم چشمهای پسرک که دنبال من می گردد قلبم را آتش می زند. وقتی هم که خانه هستم سرم را گرم می کنم تا کمتر به نبودنش فکر کنم. با اینکه قراردادمان از ساعت 8:30 تا 15:30 است اما پسرک را برای این هفته بیش از 4 ساعت نمی گذارم. می خواهم این دوران با آرامش و به تدریج سپری کند. از دیشب هم در اتاق خودش می خوابد. برای من این امر، مرحله خیلی مهمی بود. به بودنش، نفس کشیدنش و گاهی نگاه کردنش در حال خواب عادت کرده بودم. از وقتی به دنیا آمده شبی از من جدا نبوده. دلم برایش تنگ شد. چقدر زود بزرگ می شود! البته در چند هفته اخیر روزها در تخت خودش می خواباندمش که کم کم با آن و اسباب بازیهای دورش آشنا شود. هیچ مشکلی پیش نیامد و خیلی راحت خوابید. حتی شاید هم خوشحال بود. چون دیگر گهواره برایش حسابی کوچک شده بود. فقط باید خیلی حواسم باشد که تخت از هر گونه وسیله خطرناک خالی باشد.در عین حال جوجوهایی را که برای تمرین پاهایش آویزان کردم ام باز می کنم چون به عادت وقتی هشیار می شود همانطور که گفتم پا می کوبد و می ترسم بیدار شود. |
|
+ نوشته شده در
15 Nov 2011ساعت 13:5 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ حکم دفترچه خاطرات را دارد. دفترچه خاطراتی که برای خانواده ام که از دور دوستش دارند و به فکرش هستند و پسرکی که روزی فارسی یاد خواهد گرفت، نوشته می شود.
و دونه نامی است که ارنو بعد از دیدن سونوگرافی اول به پسرکمان داده است. نامی که تا ماهها اسم رسمی اش بود. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 |
| پیوندها |
|
کودکانه نی نی سایت |
|
RSS
|